ترس چیست؟(بخش سوم)

photo_2016-04-04_09-35-25

ترس های مردانه و ترس های زنانه:

ترس یک برنامه ی حاوی اطلاعات مختلف بر اساس شخصیت هر انسان می‌باشد،بنابراین میتوان آن را از دیدگاه هر انسانی بصورت مجزا موردبررسی قرار داد.

این‌چنین نیست که شما بخواهید کسی را از ترس مطلع کنید و برای آن چهارچوب کاملاً مشخصی وجود داشته باشد زیرا به تعداد تمام انسان‌های روی زمین شخصیت و تفکر وجود دارد. اگر قرار است ترس جمعی وجود داشته باشد باید آن ترس را ابتدا به دو گروه جنس مرد و زن تقسیم کرد و درهرصورت آن‌ها را بر اساس روابط اجتماعی و طبقات اقتصادی به دسته‌های مختلف تقسیم کرد تا بتوان ترس  را در تمام موارد به‌ صورت نیمه کلی شناسایی کرد. اما می‌خواهیم امروز درباره‌ی ترس‌های مردانه سخن بگوییم تا بدانیم مردان چگونه می‌ترسند و از چه ترس‌هایی گریزانند، چه ترس‌هایی را نمی‌شناسند و چگونه نسبت به ترس عکس‌العمل نشان می‌دهند. پاسخ همه این سوالات را با داستانی جمع‌بندی می‌کنیم و فقط خردمندانه به آن نگاه کرده و مطالعه کنید تا خوب متوجه شوید که چگونه از آن استفاده کنید.

سال‌ها پیش در سرزمینی که سرسبز و خرم بود و در آن آب فراوان وجود داشت و باران‌ همیشه می‌بارید، سرما به‌ موقع و گرما به‌ موقع بود. مردمی در آرامش کامل زندگی می‌کردند تا اینکه در یک‌ شب مردی از تاریکی به دروازه شهر رسید، چون دروازه‌ها همیشه باز بودند مرد وارد سرزمین شد و در گوشه یک عمارت بزرگ تکیه داد تاکمی استراحت کند و لحظه‌ای نگذشت که چشمانش را باز کرد و دید روز شده است،خورشید بر پهنای شهر گسترده شده و می‌درخشد و انسان‌ها مشغول فعالیت روزانه شده‌اند. مرد و زن، پیر و جوان، همه در حال رفت‌ و آمد بودند و هرکسی در این شهر کاری برای انجام دادن داشت. مرد گفت: بهتر است به حمام بروم تا خودم را از غبار راه بشویم بعد در شهر گشتی بزنم تا بلکه بتوانم غذایی یافته و بخورم و به کاری بپردازم. خلاصه به‌سوی میدان شهر حرکت کرد تا راه حمام را از اهالی شهر بپرسد ولی در این شهر حمامی وجود نداشت. درواقع هرکسی از رودخانه شهر شاخه‌ای جدا کرده به خانه خود برده بود و حمام شخصی خود را داشت. 

این موضوع باعث ناراحتی مرد شد، هنگامی‌که به رودخانه رسید تا خود را بشوید مردم ممانعت کردند و گفتند: اینجا محل نظافت نیست و مرد مانده بود از اینکه این چه شهری است؟ درب منزلی را زد و درخواست کرد تا بتواند از حمام آن‌ها استفاده کند و خود را بشوید ولی صاحب‌خانه گفت: محل نظافت، مکانی شخصی است لطفاً برای خود خانه‌ای بساز و در آن حمامی تا بتوانی خود را تمیز کنی. مرد که دید نیمی از روز را در جستجوی حمام بوده و گرسنه شده است، گفت: از خیر حمام بگذرم و به دنبال غذا بروم. در جستجوی غذا به رستورانی رفت تا غذا بخورد، آقا و خانمی که صاحب رستوران بودند، گفتند: هرکسی در رستوران ما وارد می‌شود باید در طول فعالیت روزانه کاری کرده باشد،که مزد آن غذایی است که حاکم دستور می‌دهد هر صبح و ظهر و شام به او بدهیم و تو هم اگر غذا می‌خواهی باید در شهر فعالیتی کرده و حاکم به تو نیز برگه‌ای به‌عنوان فعال شهر بدهد تا بتوانی در رستوران این شهر وارد شده و غذایی بخوری. مرد گفت: مگر می‌شود؟ این چه شهری است من تاکنون چنین شهری ندیده‌ام. در دنیا هیچ کجا به مردی تنها کار نمی‌دهند، آن‌هم در روز اول. مرد رستوران چی گفت: برعکس. تو به درب حکومتی برو و درخواست خود را بیان کن، خواهی دید که تو را به کاری که در آن توانمندی گمارده و در قبالش برگه‌ای به تو داده تا بتوانی از خدمات شهر استفاده کنی.

مرد سردرگم و پریشان و متعجب به درب دارالحکومه رفت و اعلام کرد در این شهر تازه‌ واردم، می‌خواهم در این شهر بمانم ولی گویی این شهر با تمام شهرهای دنیا متفاوت است. او را نزد حاکم بردند که مردی مهربان و خردمند بود. او را در آغوش گرفت و گفت: از کجا آمده‌ای و چه می‌کنی؟ منظورش این بود که چه‌کار می‌توانی انجام بدهی؟ مرد گفت:شهرهای زیادی را گذشته‌ام و اکنون وارد شهر شما شده‌ام و کارهای مختلفی را یاد گرفته‌ام که انجام بدهم. حاکم خندید و گفت: امروز میهمان من هستی، قدری استراحت کن و از حمام من استفاده کن، سپس‌ غذایی را که برایت آماده کرده‌ام بخور، بعد بیشتر باهم صحبت می‌کنیم. مرد را به حمام هدایت کردند و لباس و جامعه‌ای تمیز به او پوشاندند، قدری استراحت کرد و هنگام خوردن طعام او را بیدار کردند و همراه حاکم طعامی خوشمزه را تجربه کرد. عجب غذای خوشمزه‌ای، این غذاها و سبزی‌های خوشمزه از کجاست؟  

حاکم گفت: مردم شهر خودمان با تلاش و زحمت کار می‌کنند و این حاصل کار آن‌هاست. مرد گفت: من در بیشتر شهرها گشته‌ام ولی با توجه به سبزی‌های زیادی که در آن شهرها خورده‌ام، این سبزی‌ها طعم و عطر متفاوتی دارند. حاکم گفت: باید خود بیابی که راز این طعام‌های خوشمزه چیست و آنگاه‌ که راز را یافتی می‌توانی نزد ما آمده و با هم درباره‌ی کار جدید صحبت کنیم و تا موقعی که به جواب نرسیده‌ای میهمان من هستی،پس در تمام طول روز جستجو کن و شب‌ها نزد من بیا تا نتایج را بررسی کرده و در ضمن از این طعام‌های خوشمزه بخوری و سیر شوی. مرد خوشحال ولی متعجب از این‌همه لطف و محبت و عجایب جدید از حاکم اجازه خواست به استراحت بپردازد تا بتواند صبح زود راز طعام‌های خوشمزه و خوش‌طعم را بفهمد. 

ادامه دارد...

فکر میکنید راز طعام‌های خوشمزه و خوش‌ طعم آن شهر چه بوده است؟؟؟