مهمترین معیار در انتخاب همسر چیست؟(بخش اول)

2015361926980a

به نظر شما مهمترین معیار در انتخاب همسر چیه؟

خب معیارهای زیادی هست ولی خود من مهمترین معیار رو داشتن "تفاهم" می دونم...

این جوابی است که همه ما ایرانی ها از بر هستیم! اگر کسی از ما پرسید که مهمترین معیار برای ازدواج چیست، غالبا می گوییم داشتن تفاهم! این کلمه را آنقدر شنیده ایم که تبدیل به بخشی اساسی در ضمیر ناخودآگاه ما شده است.

چند روز قبل لغتنامه را برداشتم تا ببینم معنی این کلمه چیست؟

تفاهم: (مصدر) سخن یا مطلب و مقصود یکدیگر را فهمیدن، درک کردن چیزی از هم

سپس با خود اندیشیدم که تاکید، بر اهمیت "تفاهم" چه معنایی ورای خود واژه می تواند داشته باشد؟ پس از اندکی موشکافی و تعمق به نتایج زیر رسیدم:

نتیجه اول: اگر ما پیش از پا گذاشتن به ازدواج (و در نتیجه انتخاب فردی از جنس مخالف به عنوان همسر) به دنبال تفاهم هستیم، می تواند این معنا را داشته باشد که در عمق ناخودآگاهمان باور داریم در حالت عادی، پس از پاگذاشتن به فضای ازدواج، احتمال زیادی برای اختلاف نظر، مشاجره و بگو مگو وجود دارد!

پیش فرض ما این است که وقتی یک زن و مرد در مقابل هم قرار می گیرند، همیشه درگیری و اختلاف نظر وجود خواهد داشت.

و اگر این طور نبود احتمالا 90% فیلم و سریال های تلوزیونی ساخته نمی شدند. خیلی از رمان ها نوشته نمی شد و خیلی از غزل ها سروده نمی شدند.

خوب به این سئوال فکر کنید: اگر من از شما بپرسم که مهمترین معیار شما در انتخاب یک شغل چیست، چه جوابی می دهید؟

آیا ممکن است که بگویید معیار اصلی شما تفاهم داشتن با رئیس تان است؟ کمی این جواب خنده دار نیست؟

به احتمال زیاد جواب شما این است که می خواهید حقوق بالایی داشته باشید. از نظر مالی در امنیت کامل قرار بگیرید. اما نیاز به داشتن تفاهم با رئیستان بعید است که به ذهنتان خطور کند!

یا اگر کسی از شما بپرسد که مهمترین معیار شما در انتخاب دوست چیست، چه جوابی می دهید؟

ممکن است بگویید صداقت، یکرنگی، محبت. اما احتمالا هرگز کلمه "تفاهم" را استفاده نخواهید کرد.

در نتیجه به نظر می رسد که پیش فرض ما این است که بیشتر اوقات در بین یک زوج اختلاف نظر و بگو مگو پیش می آید. پس برای اینکه بتوانیم خود را بیمه کنیم بهتر است همسری را پیدا کنیم که با ما تفاهم داشته باشد. یعنی اگر در جایی به اختلاف نظر رسیدیم، وی بفهمد که چرا من درست فکر می کنم و حق با من است و در نتیجه کوتاه بیاید!

نتیجه دوم: زمانی که همسری برای خودمان انتخاب کردیم، پیش فرضمان این است که همسرمورد نظر بیشتر از هر زن یا مرد دیگری با ما تفاهم داشته است و به همین خاطر وی را به عنوان شریک زندگی خود پذیرفته ایم! تصور ما از وجود تفاهم هم می تواند دلایل مختلفی داشته باشد. شاید به خاطر این باشد که در یک رشته تحصیلی مشابه درس خوانده ایم. چون در محیط های خانوادگی یکسانی تربیت شده ایم و شاید در زمینه کاری مشابهی فعالیت کرده ایم.

اما اتفاقی که بعد ها می افتد این است که پس از رفتن زیر یک سقف، به تدریج این حقیقت برما روشن می شود که آنقدرها که فکر می کردیم با هم تفاهم نداریم!

آنقدرها که تصور می کردیم، همسرمان درکمان نمی کند. آنقدر که انتظار داریم به ما توجه نمی کند. و متاسفانه وقتی سر موضوعی دچار اختلاف نظر می شویم، همسر ما نمی فهمد که چرا حق با ماست!

و این واقعا اعصاب خرد کن است! نمی توانیم این شرایط را تحمل کنیم.

وقتی که با دوستان هم جنس خود می نشینیم، سر درد و دلمان باز می شود:

"می دونی دیروز دو ساعت با عاطفه سر چی بحث می کردم؟......"

"می دونی دیروز پرویز می خواست بره چی کار کنه؟ این مرد اصلا نمی فهمه که چقدر کارش اشتباهه..."

و دوستانمان نیز که از جنس خودمان هستند پس از شنیدن حرف های ما یاد "عدم تفاهم" های خودشان می افتند و به نشانه تصدیق سری تکان می دهند.

و بعد ما به دنبال کتاب هایی می گردیم که بتوانیم "تفاهم گمشده" را دوباره به زندگی مشترکمان باز گردانیم. یا کسی که در این زمینه بتواند به ما راهنمایی و مشاوره درست دهد.

البته به شرط آنکه تا قبل از آن، تصمیم به جدایی از همسرمان نگرفته باشیم!

اگر شما نیز به دنبال آن هستید که آن تفاهم گمشده را دوباره به زندگیتان بازگردانید، این نوشته را با دقت بخوانید!

قبل از ادامه بحثمان می خواهم از شما بپرسم که چه احساسی نسبت به حرفهایی که تا اینجا گفته ام دارید؟ آیا فکر می کنید یک کارشناس جدی و خبره آن را نوشته است و یا آنکه در پس جملات ساده ی آن، کمدی یا طنز کم رنگی حضور دارد؟

اگر شما نیز متوجه کمدی خاصی که پشت همه ی این جنجال وجود دارد شده اید، به شما تبریگ می گویم، فرد بسیار باهوشی هستید!

حالا من نظر شخصی خودم را در این مورد به شما خواهم گفت:

به اعتقاد من بین یک زن و مرد واقعی، هرگز نمی تواند تفاهمی بوجود آید. البته گاهی اوقات نظرات مشترکی خواهند داشت، اما "اکثر" اوقات و "اکثر" مواقع با هم اختلاف نظر پیدا خواهند کرد.

حتی اگر بعضی از اوقات به نظر برسد که با هم تفاهم دارند، آن تفاهم غالبا ظاهری و موقت است.

البته بعضی از اوقات بخاطر شرایط محیطی یکی از طرفین ناراحتی و خشم خود را مخفی می کند و سعی می کند با موقعیت فعلی کنار بیاید. بعضی از اوقات یکی از طرفین نظری متفاوت دارد اما چون از واکنش همسرش میترسد، آن را بروز نمی دهد و این حالتها را نمی توان تفاهم نامید!

و تمام این خشم ها ودلخوری ها در دل ما جمع می شوند مثل سدی که آب پشت آن جمع می شود. و در طول زمان سطح آب آنقدر بالا می آید که روزی شکاف برمیدارد و سیل همه جا را می گیرد.

و تصور کنید که شکستن این سد چه خساراتی می تواند به عزیزانتان وارد کند. به بچه هایتان، به خانواده وخویشاوندان و بالاخره مهمتراز همه اینها: خودتان!

پس وقتی همه ی این موارد را در نظر می گیرید به این نتیجه می رسید که انتخاب کردن همسر امری بسیار مهم و حیاتی است.

اما نه! این فقط نصف قضیه است. موفقیت شما در دنیای عشق بیشتر از آنکه به همسرتان ربط داشته باشد، به خودتان ربط دارد. به این که چه انتظاراتی از رابطه دارید.

اگر فکر می کنید قرار است تفاهمی برقرار باشد و در صلح و آرامش هزاران سال زندگی کنید، خبر بدی برایتان دارم: زیاد رویش حساب نکنید! خیلی ها با همین امید وارد زندگی مشترک شده اند و دل شکسته بیرون آمده اند.

اما محتاج بودن به "تفاهم ساختگی"، بینشی ضعیف و حقیرانه نیز هست. آیا شما از درگیری واختلاف نظر می ترسید؟ آیا قادر نیستید زیر فشار دوام بیاورید؟ آیا در مواقع سخت، کنترل خود را از دست می دهید؟

به نظر من نیاز شدید افراد به آرام نگه داشتن زندگی و کنترل انسانهای دیگر، نشان دهنده ی عدم پختگی و بلوغ آنهاست.

یک انسان اگر صاحب عزت نفس و اعتماد به نفس باشد، هیچ وقت نگران نظر موافق یا مخالف دیگران نخواهد بود، چون می داند که می تواند از پس موقعیت های سخت بربیاید.

راستی، حالا که به کلمه "اعتماد به نفس" اشاره کردم بگذارید سریع یاد آور شوم که به اعتقاد من، در دنیا عشق و ازدواج، هیچ چیزی به اندازه اعتماد به نفس شما را جذاب و محبوب نمی کند.

انسانها همیشه دوست دارند با کسانی باشند که از آنها بالاتر هستند. و افرادی که اعتماد به نفس بالایی دارند، خواستاران زیادی پیدا می کنند. چون صرف بودن با آنها به ما احساس قدرت و یقین می دهد.

البته باید یاد آورد شوم که بعضی از افراد این امکان را پیدا می کنند که تا حد زیادی تفاهم را در رابطه شخصی خودشان خلق کنند. مثلا یکی از دوستان مورد اعتماد من آقایی است که اصول ومبانی کاملا مشخصی برای هر کاری دارد. در محیط کار انضباط و نظم مهمی دارد و حساب و کتابش ذره ای اشتباه نمی شود. کارمندانش مثل ساعت کار می کنند. از همین رو شرکت های زیادی به خدمات وی اعتماد می کنند و مشتریان دائمی اوهستند. خود من وی را بسیار قابل اعتماد می دانم وهمیشه رویش حساب می کنم. در کنار همه اینها، در زندگی شخصی خودش با همسرش نیز مقررات و انضباط خاصی دارد. به هیچ وجه اجازه درگیری و اختلاف نظر را نمی دهد.

البته نه اینکه آدم سنگدلی باشد،نه! اما همیشه مواظب است که کسی قایق زندگیش را تکان ندهد!

نتیجه کار این شده است که علیرغم تمام موفقیت های بیرونی، همسرش بسیار منزوی و افسرده گشته. خودش نیز عملا اشتیاق و علاقه خاصی به همسرش ندارد. البته به خاطر همان مقررات واخلاقیات خودش هرگز به زبان نمی آورد و سعی می کند تمام وظایف خودش را به عنوان شوهر انجام دهد.

اما به عنوان دوست نزدیکش می دانم که به راحتی ممکن است وسوسه ی زنان دیگر، زندگی وی را از مسیرش خارج کند. چون همیشه تا یک جا می توان دروغ گفت و نقش بازی کرد و بالاخره، یک روز پرده ها کنار خواهند رفت و آن وقت نمایش جالبی دیده نخواهد شد!

اما حالا شاید بپرسید که اگر "تفاهم" معیار انتخاب همسر نیست، پس چه چیزی است؟

این سوال خوبی است اما وقت ما برای امروز به پایان رسیده. در بخش بعدی به طور مفصل به این سوال خواهیم پرداخت.

و در آخر یاد آوری می کنیم که اگر به طور جدی قصد بهتر کردن زندگی عاطفی خود را دارید، دوره "ناگفته های قانون جذب" بهترین همراه شما خواهد بود. برای ثبت نام و شرکت در این دوره میتوانید اینجا کلیک کنید.

طی روزهای آتی این بحث را ادامه خواهیم داد...